حکم ‍!

حکم !

حکم کن بانو ...حالا که در سیاهی چشمانت زندانی شده ام ...

حالا که به جرم عشق دستگیر شده ام ...حکم کن ...آن هم در دادگاه عقل و عشق...

فردا تو قاضی خواهی شد و من مجرم !

فقط عادلانه حکم کن ... عادلانه ... حتی اگر حکمم قصاص باشد!

آن هم سنگسار شدن قلب تکه تکه ام ...

فقط باید قول بدهی ... باید قول بدهی که قلبم را آنقدر سنگ بزنی که برای همیشه بمیرد

آخر می دانی ؟ قلب این دیوانه از همان روز ارتکاب جرم آتش است ...

این روزا آنقدر سوزنده است که خدا هم دیگر شرم دارد آتش جهنمش را به رخ اش بکشد!

این قلب آنقدر سوخته که جهنم هم برایش حرام شده ! چه برسد به نگاه تو !

می دانم که قلبم را در جهنمت نمیسوزانی! مگر نه خدا ؟!

این قلب آنقدر سوخته ...آنقدر سوخته که حتی اشک های سردم هم آتشش را خاموش نمیکنند!

فردا عجب دادگاهی شود ...دادگاهی پر از سکوت...

شاید اگر اسمش را سکوتگاه بگذارم بهتر باشد !

سکوتگاهی برای این دیوانه که دفاعی جز اشک و سکوت از خود ندارد ...

فقط قلبش شاهد درد هایش هست که آن هم سنگسار میشود ...

فقط التماست میکنم آنقدر بی رحمانه سنگ بزن که این قلب برای همیشه بمیرد !

میخواهم قلبم را چنان تکه تکه کنی که خدا هم در قیامتش تکه هایش را پیدا نکند ...

این قلب اگر دوباره زنده شود فرقی نمیکند در بهشت باشد یا جهنم ... تو که نباشی  باز هم آتش میگیرد...

آنوقت خدا هم مسخره ام میکند ... چه برسد به تو ...

آنوقت این دیوانه بی تو نه بهشت را میخواهد و نه جهنم را ...

فقط باید دست به دامان خدا شود ...

آنقدر التماس کند که خدا برایش یک معشوق خلق کند ... یک معشوق درست شبیه تو!

ولی چه فایده ... اگر درست مانند خود خودت هم شود... باز هم شاید حکم کند ...

شاید باز هم یک دنیا ... یک دادگاه ... یک مجرم ... یک نگاه ... یک قلب ...

بانو ... باور کن اگر حتی هر روز هم دلم را سنگسار کنی باز هم بهتر از بهشتی است بی تو ...

فردا روز دادگاه عقل و عشق است ...

ولی شاید این زندانی تا صبح دوام نیاورد... شاید از درد برای همیشه بمیرد ...

کسی چه می داند...فردا وقتی حکم شود ...شاید این دیوانه زنده نباشد تا حکم عفو را عاشقانه بوسه بزند!


امضا : محمد / .... شاید آخرین دل نوشته !


ماه مهر و پاییز..

نـہ   بــهـآر  بـآ هــ یچ   اردیبهشتـ ـ ـ ـ ـی

نـہ تـ ـآبـستانـــــــــــ  بـآ هــیچ  شهـــریـورے

و نـہ زمــ ستــانـــــــــــ بآ هیـچ اسـفندے

اندآزه  پـــــــآئیز...

به  مـذآق  خیـابـانها   خــــوش نیـآمــد .

پـائیز  " مــهرے " دآشـت ...

کـ ــہ  بـــَر  دل  هـر  خیـابان مـی نشست

.

خاطرات کودکیم...

براي روزایـــی که بـــاور ساده ای داشتم "همه آدمــــا رو دوســــت داشتم"

مــــرگ مادر کوزت را بــاور میکردم و از زن تناردیه کینــــه به دل میگرفتــــم

دلـــم میخواست ممُل رو پیــــدا کنم

از نجاری ها که میگذشتم گوشه چشمی به دنبـــــال وروجـــــک بودم

تمام حسرتـــــم از دنیــــــا نوشتن با خـــــودکار بود

...

برا دوستیهای خالصـــــانه دلم تنگه...

خیلی بیشتر از اونی که فکرش رو بکنی....

...خيلي

براي نمايش بزرگترين اندازه كليك كنيد

برنده نمیشوم !

این روز ها انگار دارم دیوانه میشوم ...

هرچه عقلم می گوید انگار رامش نمیشوم !

این بار گر مرگ هم آید تسلیمش میشوم ...

فقط خدایا بار دگر مرا به دنیا نیاور که گر بمیرم هم عاشق نمی شوم!

قلبم را سنگ کن و دیده ام را خاموش ...

من دیگر زندانی این هوس نمیشوم

هرچه خون گریه کردم را از یادم ببر

هرچه دوست داشتم و دوست داشتم و دوست داشته نمیشوم ...

خدایا در من فریادی شعله ور گردان

که بار ها و بار ها از ته دل فریاد بر آورم که عاشق نمیشوم ...

در زندگی گر چه ناشکر بوده ام

اما دیگر حتی خواهان نعمت خوب غم هم نمیشوم !

قول میدهم ! قول میدهم ! چه جمله ی آشنایی ...

قول میدهم ! قول میدهم که عاشق نمیشوم ...

دلم گرفته است به اندازه ی ماه گرفتگی سال قبل !

با این گرفتگی دیگر مجذوب خورشید هم نمیشوم ..

در دنیای ما قلب های عاشق را سنگسار میکنند ...

پس سنگی زنید بر دلم تا به یاد آورم که دنیای من هم آغوشم نمیشود !

همان طور که محو قاعده ی بازی میشوم ...

گویی پنداشته ام که پیروز این بازی نمی شوم !

از بازی دنیا دلم گرفته و مایوس میشوم

که فریاد میزنم تمامش کنید ، قول میدهم برنده نمیشوم !

انگار محبتت واگیر دارد ای خدا

که جانم را گرفته و تسلیمش میشوم !

از عشق خودت مرا بنوشان امشب

که گر عاشقت شوم دیگر رهایت نمیشوم !


امضا : محمد . اردیبهشت 92


دلنوشت

 نوشته های پسرک بارونی

                                 و خط خط های من




ادامه نوشته

سخت..

 

سخت است حرفت را نفهمند،

سخت تر این است که حرفت را اشتباهی بفهمند،

حالا میفهمم، که خدا چه زجری میکشد

وقتی این همه آدم حرفش را که نفهمیده اند هیچ،

اشتباهی هم فهمیده اند....

http://s2.picofile.com/file/7122771177/moejezaeyeshgh.jpg

خدا..

بخدا گفتم: " بیا جهان را قسمت کنیم، آسمون واسه من

 ابراش مال تو، دریا مال من موجش مال تو، ماه مال من

 خورشید مال تو ... ".

 

خدا خندید و گفت: " بندگی کن، همه دنیا مال تو ... من

 هم مال تو ... "

 

بالا تر از سیاهی ...

چشم هایت را دوست دارم ...

از غم هایم هم  سیاه ترند...

آنوقت هی بگو : بالا تر از سیاهی رنگی نیست ...

به چشمانت بگو نبارند ! همیشه از ابر های سیاه ترس داشتم !

ابرهای سیاه غم هایم را تازه میکنند ...

چشم هایت را دوست دارم ... آن ها جلاد های خوبی هستند !

شکنجه هایشان را دوست دارم ...

شکنجه هایی برای این دیوانه که دلش هوس چشمانت را کرده ...

فقط بگو مراقبم باشند ...  دیوانه ها خیلی زود می میرند!

این روز ها خیلی خسته ام .... دلم عجیب هوای مردن کرده !

مرگ آن هم فقط با یک نگاهت !

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

امضا : محمد ... فریاد هایی از جنس سکوت و دلتنگی


تنها..

محـــکم تر از آنم که برای تنــها نــبودنم


آنچه که اســـمش را غــرور گذاشته ای


برایت بــه زمیـــن بکوبــم


احـســاس من قیمتــی دارد


که هرکس ارزش آن را ندارد...

 

خودت باش..

سعی کن خودت باشی گمشده واقعی تو.

تو را انطور که هستی دوست می دارد  نه انطور که

خود می پسندد


شادمهر

خواستم بهت چیزی نگم                            تا با چشام خواهش کنم 

از روزی که صدایت در وجودم طنین انداز شد،شتاب تپیدن قلبم رو به فزونی یافت

 

امروز ثانیه ها نام تو را فریاد می زنند و من در اوج عشق

 

خود را  تنها حس نمی‌کنم . . .

 

دوستت دارم....

انتظار

انتـــــــــــــــــــــــــــــظار ...

شش حرف و چهار نقطه ! کلمه کوتاهيه . اما معنيش رو شايد سالها طول بکشه تا بفهمي !

تو اين کلمه کوچیک ده ها کلمه وجود داره که تجربه کردن هر کدومش دل شير مي خواد!

تنهايي ، چشم براه بودن ، غم ؛غصه ، نا اميدي ، شکنجه رو حي ،دلتنگی ، صبوری ، اشک بیصدا ؛

هق هق شبونه ؛ افسردگي ، پشيموني، بي خبري و دلواپسي و .... !

براي هر کدوم از اين کلمات چند حرفي که خيلي راحت به زبون مياد

و خيلي راحت روي کاغذ نوشته ميشه بايد زجر و سختي هايي رو تحمل کرد

تا معاني شون رو فهميد و درست درک شون کرد !!!

متنفرم از هر چیزی که زمان را به یاد من میاورد... و قبل از همه ی اینها متنفرم

از انتظار ... از انتـــــــــــــــــــــــــــــــظار متــــــنـــــفــــــرم

آینه ...

 باور کن خدا‌ دیگر خسته ام!

اینجا در دلم خیلی سرد است ...

این روز ها در میان رویا هایش غرق شده همان دیوانه ی دیروزی  که با ابر ها حرف میزد ...

ولی تو انقدر دوستش بدار که مهربانی را فراموش نکند ...

قلب های شکسته را نمیدانم ‍...ولی شنیده ام آینه های شکسته را دور می اندازند ...

آخر چرا ؟! ... مگر آینه ی من چه عیبی دارد ؟!

او فقط محو دیدن یک آینه بود تا دیگر تنها نماند

تا درعمق نگاهش به بی نهایت برسد ...

تا بی نهایت عشق بورزد ...

تا وقتی فریاد میکشد... تا وقتی آه میکشد... صدایش بی نهایت بلند شود،

تا خدا صدایش را بشنود ...

آنوقت جوابش را میدهد .. آنوقت دستش را میگیرد ...

آنوقت میشود یک قلب دوست داشتنی که دیگر غصه ی شکسته شدن را ندارد .

از همان قلب هایی که مثل آینه صاف است ...

از همان آینه هایی که دوست ندارد بدی های دیگران را نشان دهد ...

درست است ... قلب های آینه ای را دوست دارم ...

فقط میترسم ... میترسم که بشکنند ...

آنوقت دیگر نه قلب اند .. نه آینه ...

نمی دانم شاید قلب های شکسته را هم همان جایی رها کنند که

آینه های شکسته را رها میکنند !

__________________________________________________________

امضا : محمد / ❤فریاد هایی از جنس سکوت و دلتنگی❤

...!!!

هـنـوز هـسـتنـد پــــســــرانــــــے کـه بـوی مـردانــگـی مـی دهـنـد ...

در دسـتـانـشـان عـزت یـک مـرد واقـعـی لـمـس مـی شـود ...

مـی شـود بـه آنـها تـکـیـه کـرد ...!
...

اهـل نـامــوس بــازی نیـسـتنـد !...

مـی شـود روی حـرف و قـول هـایـشـان حـسـاب کـرد ...!


من عاشق توام پسر سرزمینم....



هـنـوز هـم هـسـتنـد دخــــتـــــرانــــــے کـه تـنـشـان بـوی مـحـبـت خـالـص مـی دهـد !

بـکـر و نـابـنـد ...

احـسـاسـاتـشـان دسـت نـخـورده اسـت، لـمـس نـشـده انـد، تـحـقـیـر نـشـده انـد ...

آری، هـنـوز هـم هـسـتنـد !

نـادرنـد ! کـمـیـاب انـد ! پـاک انـد !

روزی کـه قـرار مـی شـود کـنـار گـوش کـودکـی لالایـی بـخـواننـد

شـرمـشـان از نـام "مـــــــــادر" نـمـی شـود !

و در آغـوش هـمـسـرشـان، چـشـمـانـشـان را نـخـواهـنـد بـسـت کـه بـا رویـای دیـگـری سـر کـننـد

هـنـوز آدم هـایـی از جـنـس فـرشــتـه پیـدا مـی شـونـد ...

كـمـیـاب انـد !

امـــا هــســتنــد ...


من عاشق توام دختر سرزمینم...


اما نشد...

به هر دری زدم یه بار دیگه بیام ببینمت اما نشد....

 

برای ثابت کردن عشقم تلاش کردم ولی بازم نشد....

 

به هر دری زدم بهت بفهمونم می خوامت اما بازم نشد....

 

هرچی تلاش کردم با چشمام بهت بگم دوست دارم اما نشد....

 

اما نــــــــــــــــــــــــــــشـــــــــــــــــــــــــــد....

 

محبت کردن به کسی که لیاقت دوست داشتن را

ندارد همان اسراف محبت بی خود است

گاهی با غرور باید ریشه تمام

احساساتــــــــــــــــــــ را زد...

گاهی باید باور کنی که علاقه ای

هست نه برای دوست داشتن...

فقط برای خندیدن ادم ها...

چه بازی جالبیـــــــــــــــــــــــــ

 دیگه خسته شدم از این یخ بستگی ها..

دلم میخواست تو رویای تو باشمــــــــــــــــــــــ....

 

 

فردا...

دیشب تا ساعت دوازده و نیم به فردایی فکر میکردم که نیم ساعت بعد مطمئن نبودم فردایی برای من هست یا نه!!!

دیشب لحظات عجیبی از عمرم رو سپری کردم...

ترس از مرگ و ترس از دست دادن عزیزان!

               دیشب برای اولین بار با قطعیت به این نتیجه رسیدم که اگر خودش نخواهد برگی از برگی نمی جنبد...!

واین برداشتیست از یک واقعه .........


منم...

این منم! نه زیبایم، نه مهـربانم ...

نه عاشق و نه محتاج نگاهی ...!!!

فراری از دختران آهن‌پرست و پسران مانکن‌پرست ...

فقط برای خودم هستم ...

خوده خودم! مال خودم!

صبورم و عجول!!!

سنگین .. سرگردان .. مغرور .. قـانع ..

با یک پیچیدگی ساده و مقداری بی‌حوصلگیه زیاد!!!

و برای تویی که چهره‌های رنگ شده را می‌پرستی نه سیرت آدمی؛

هیچ ندارم ... راهت را بگیر و برو ...

حوالی ما توقف ممنوع است....

دلنوشت ...

گاهی شاید همین باشد ... باز هم  یک قصه ی تکراری

از همان قصه هایی که از مرورش سیر نمیشوی ... ولی آرام هم نمی شوی ...

از همان حس های خوب و ناب ... مثل حس پرواز ...

از همان حس های  قدیمی ... که گاه با مرورش خنده ات میگیرد هر چند تلخ ...

کاش زندگی همین بود ... به همین سادگی ... به سادگی نوشته های من ...

به سادگی لبخند های کودکی ...

به سادگی همان مسافری که از سفر هایش  خسته شده ولی همچنان پیش میرود ...

گاه حتی زندگی به سادگی خداست ... وقتی در آغوشش عاشق میشوی ... و اوست که فقط میماند ...

وفادار ترین معشوق !

می دانم نوشته هایم را میخوانی ! می دانم غمگین مینویسم ...

می دانم غم را دوست نداری ... ولی بخوان !

احساس میکنم تکه ای از وجودت را دقیقا در قلبم ...

وقتی فکر میکنم این فقط تکه ای از وجودت است بغض گلویم را میگیرد!

واقعا تو چه میکشی ! فکر نمیکردم وجودت انقدر ساده باشد ...

بیا ... بیا باهم درد و دل کنیم ... با این که می دانی درد هایت را

نمی فهمم ... عیبی ندارد ولی تو خوب درد هایم را میفهمی ... و تبسم میکنی !

عیبی ندارد ... لبخند هایت را دوست دارم ... لبخند هایی که از جنس مهر است ...! همان لبخند هایی که هیچ وقت فراموش نمیشوند!

_________________________________________________

امضا : محمد


ادم ها..

گاهے دلمـ از ـهر چه آدمـ است مے گیرد...!

گاهے دلمـ دو کلمه حرف مهربانانه مےخواهد...!

نه به شکل ِ دوستت دارم و یا نه بــ ِ شکل ِ بے تو مے میرمـــ...!

ساده شاید ، مثل دلتنگ نباش... فردا روز دیگر ے ست !

 

http://javid2000.persiangig.com/image/jjjj7s86bjlm.jpg