فردا...
دیشب تا ساعت دوازده و نیم به فردایی فکر میکردم که نیم ساعت بعد مطمئن نبودم فردایی برای من هست یا نه!!!
دیشب لحظات عجیبی از عمرم رو سپری کردم...
ترس از مرگ و ترس از دست دادن عزیزان!
دیشب برای اولین بار با قطعیت به این نتیجه رسیدم که اگر خودش نخواهد برگی از برگی نمی جنبد...!
واین برداشتیست از یک واقعه .........

+ نوشته شده در ۱۳۹۲/۰۲/۰۹ ساعت 0:34 توسط ♥صابر♥
|
سلام دوست من به وب ما خوش اومدی