نوشتن..

گاهـــی ســال و مــاه و

                                تقـــویم و تـاریخ

جــوری می چرخــد و می گَــردَد

                                            و با روزهـــای ِ خـــاص ِ زندگـــی ات بـــازی می کنـد

که نمی دانــی تلــــخ باشــی یا شیریــــن؟!

نمی دانــی بخنـــــــــــــــدی یا بِگِـریــــی ؟!

                               نمی دانــی چگونــه بنویســـی ؟!

و پَــر ِ احســـاست را

                               رو به کدامیـــن آسمـــان پـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــرواز دهـی ؟!

امــروز مـــانـده ام

از مهربنویسـم

و روزهــای ِ آشنــــایی و عشــــق و دوستــــــــی

                                           یا از خاطــرات مهرســـال ها دلتنگـــــــــی ؟!

ه...

چه سخـــــــت اسـت

                                  جشـن ِ مهري ِ مـن

...

دیر به دیر آمدن هم دردسرهای خودش را دارد! اینکه مثلا انتخاب  برای آنچه می خواهی قرار دهی کمی سخت می شود.. معمولا هم نوشته جدید آن نیست که تو می خواهی.. دلت می خواهد از نو شروع کنی.. اساس کشی کنی ..  با همه ی چمدان گفته و نگفته ها .

تسلیم نمیشوی اما یک راست میروی سراغ نوشته هایی که خوانده بودی.. قبلا! یک جاهای دیگری..

براي نمايش بزرگترين اندازه كليك كنيد

اتاق کوچکم..

 و گاهی نمی خوای کسی صدات رو بشنوه..

 چه زود برایم گذشت

 هنگامی که نگاه می کردم به اتاق خاطره هایم...

 به اتاقی که شب هایش تا به صبح برایم مشق دلتنگی را می نوشت..

 به صدای تیک تیک ساعتی که حرف نمی زد ولی صدای ان بغضم را فرو می برد..

 به بالکنی که شب هایم را با او شریک می شدم..

 به بالکنی که تمام صفحه ی خاطرات من را می نوشت و من اون را با کاغذهای خیسش مچاله می کردم..

 همان حرف های پسری که شب هایش را به انتظار صبحی دیگر با تو به سر می کرد..

 یک ترم دیگر و بخش دیگری از عمرش را تو رقم زدی..

 عمری که در خاطرات تلخ و شیرینش هر شب تو شریک می شدی..

 و حالا:

 دیگر شد برایت رفیق نیمه راه..

 رفیق نیمه راهی که هیچ گاه برایت نبودم و فقط عمرش اجازه همراهیت رو فعلا نمی دهد..

 چه سخت است جدایی دنیای کوچک من...

این ترم را هم برایم گذراندی و من را به روز شمار دوران مرگ یک گام نزدیک تر کردی...

 اتاق خوبم برگ دیگری از خاطراتم را امشب با تو به پایان بردم وصبح  دیگری برایم نزدیک است...

 چه زود                  چه زود

 ناگهان دیر می شود..                                 و چه زود همه چیز زود می گذرد...

_____________________________________________

saber 19/3/92   


براي نمايش بزرگترين اندازه كليك كنيد

 

 

مخاطب خاص

لحظـــهـــ هــایَم مـــال تــو ..

بـه قیمتـــِ صـِـفر " تومــَن"

هَمین کــِ

"تـــو" کِنـــار "مــَـن" باشی

ثروتمــندترین انسانـَم ..


مر...

اگه مرد بودن به بالا بودن تعداد س .ک.س هست من مرد نیستم ..


اگه مرد بودن به اینه که تو جمع های پسرونه خاطرات س.ک.س هرکی


بیشتر بود



 و هرکی راحت تر تن و بدن دختر مردم رو نقل و نبات کرد تو مجلس من


 مرد نیستم .


اگه مرد بودن به اینکه دوست دخترات خرجت رو بکشن و


 این برات افتخار باشه شرمنده اخلاقت بازم من مرد نیستم .


...من مرد شدم , که بتونم آبرویی رو از ریختن نجات بدم .


من مرد شدم که تکیه گاه یه آدم ضعیف تر از خودم باشم .


تو مرد شدی پسر ایرانی تا...


 اگر زن زیبا رویی را دیدی.!


هوس را زنده به گور کنی و خدا رو شکر کنی برای خلق این زیبایی..


زیر باران اگر دختری را سوار کردی..


جای شماره به او امنیت بدهی و او را به مقصد مورد نظرش برسانی


نه به مقصد مورد نظرت..!!


بگذار دختر ایرانی وقتی پسر ایرانی را در کوچه خلوت می بیند..


احساس امنیت کند نه ترس..!!


بیا فارغ از جنسیتت یه خورده مرد باش نه نامرد..


به سلامتی همه پسرهایی که مرد بودن و هستن...نه نامرد و بی غیرت..!!







دلشکسته

یادت باشـــــــــد دلت که شکست،
سرت را بگیری بالا ..!
تلافی نکن ، فریاد نزن ، شرمگین نباش.

 

حواست باشد ؛ دل شکسته، گوشه هایش تیز است..

 

مبادا که دل و دست آدمی را که روزی دلدارت بود زخمی کنی به کینه،
مبادا که فراموش کنی روزی شادیش، آرزویت بود… صبور باش و ساکت.
بغضت را پنهان کن،
رنجت را پنهان تر ...

بگذار خودش اروم اروم فراموشیش رو بهت یاد بده....

 

 

یه وقت هایی...

یــــه وقتــــایـــی هســــت،


که فـــقــــط میخوای بـــدونــــی


چــــرا؟


فـــقــــط هــــمــــیــــن ....


گاهی هیچ کس را نداشته باشی..


بهتر است از داشتن بعضی ها که تنهاترت می کنند...





سرنوشت..

 

 

یادمان باشد : وقتی کسی را به خودمان وابسته کردیم !

در برابر اشکهایش ؛

شکستن غرورش ،

لحظه های شکستنش در تنهایی و لحظه های بی قراریش ….

واگر یادمان برود !

در جایی دیگر سرنوشت یادمان خواهد آورد ،

صابر و محمد..

 یکی بود که بهم می گفت: چرا اخرین دلنوشت و نباید این اخرین نوشته ات باشد...

 امروز خودش فهمید که گاهی انسان ها کم میارن و این که دیگر نمی توانند جلو بروند...

 گاهی باید زمان بگذرد....

 فقط بگذرد تا شاید فاصله ها باعث فراموشی خاطره ها شوند...

 دوست من محمد..

 امروز من وتو این جا خواهیم نوشت....تنهای ...تنها.. به دور از همه ادم ها

 وفقط for ever alone

 و بدون نیاز به همه اون هایی که معنی عشق و محبت را نفهمیدند...

 و به دور از همه ان هایی که با لبخندهای تمسخرشان و نگاه های پر بغض واژه های من و تو را نوشتند..

 که زندگیمان را رقم خواهیم زد...

 به دور از این واژه های سرد و غمگین و ادمک های سنگی و بی احساس ...

 و...

 چقدر حقیرند مردمانی که نه جرات دوست داشتن دارن و نه اراده دوست نداشتن..

نه لیاقت دوست داشته شدن و نه متانت دوست داشته نشدن...با این حال مدام شعر عاشقانه می خوانند..

 بگذار فراموش ....

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

صابر چهارشنبه  ۱/۳/۹۲

http://axgig.com/images/57922853299673483899.jpg