مهر در پایان است !

مهر در پایان است

نکند مهر تو با تقویم است؟!

من ز تقویم دلت باخبرم...

همه ماهش مهر است، همه روزش احساس

"زنده باشی ای دوست، عزتت افزون باد"...

و..قسمتــــــــــــــــــــــــــــ

 و..

 قسمت..؟؟!!

 عجب واژه ی کلیشه ای؟؟!!

 واژه ای که همیشه دلم اعتقاد داشت ولی یه جورایی مردد میشد..!!

 که میشود واقعا..؟؟

 اما بالاخره قسمت شد..

 و این بود سر اغاز دلنوشته ای دیگر..

 دلنوشته ای که از جنس داستان بود و داستانی که هیچ وقت فکر نمی کردم روزی به واقعیت تبدیل شود..

 زمانی که پسر عمویم از لحاظ وضعیت اجتماعی و مادی جز طبقه اول جامعه بود به دختری دل داد که از لحاظ فرهنگی و مادی از طبقه پایین جامعه بود و خیلی باهم متفاوت بودند.

 امشب می خواهم از قسمت بنویسم..

 از قسمت پسری بنویسم که پای حرف و علاقه ای که پدر و مادرش و پدرم برای نه گفتنش هفته ها و روزها وشب ها با او حرف زدند..

 اما پشت خالی نکرد..!!

 پای کسی ایستاد که هرچند از لحاظ فرهنگی و شهری هم سطح نبودند اما او بهش علاقه پیدا کرده بود..!!

 وقتی پدرم با پسر عمویم صحبت می کرد که ای عمو اخه چرا؟؟چرا این دختر؟؟

 تو خودت می دونی که ما از خانواده ای نیستیم که به ما دختر ندهند وهر دختری را که بخواهی در شهرمان از مهندس و ... گرفته تا هرکسی را که بخواهی و اراده کنی به ما میدن ولی چرا این دختر؟؟

 این سوالی بود که نتوانستم برایش جوابی پیدا کنم؟؟!

 اما جواب سوالم را زود گرفتم ..

 و پسر عمویم بالاخره جواب داد:

 عموجان می دانم که شما از پدرم بزرگترهستین و خیر و صلاح من را می خواهید و میدانم که خیلی چیزها را می توانم به راحتی بدست بیاورم

 اما..

 پول وخیلی چیزهای دیگر دلیل زندگی زیبا داشتن و خوشبختی نمی شوند

 این دختر را انتخاب کردم چون برای خودم و علاقه ام دلیل داشتم

 انتخابش کردم چون میدانم روزی بهم خیانت نخواهد کرد. انتخابش کردم چون پاک بود مومن بود سالم بود چادری بود با اخلاق بود مهربان بود و.... مگه اینها بدند؟؟

 اما وضعیت مالی خوبی نداشت.

 نه این که وضعشون بد باشد ولی در حد من وخانواده ام و فامیل ما نیستن.. او را انتخاب کردم به خاطر این که نجابتش برایم مهمتر از پولش بود چون میدانم اگر روزی مشکلی برایم پیش بیاید و نتوانم زندگی دنیا را تحمل کنم لااقل کسی را دارم که به پایم خواهد ایستاد و شانه خالی نخواهد کرد..

 انتخابش کردم به خاطر این که درست است همشهری من نبود ولی همدم خوبی خواهد بود..

 و در اخر حرفی را خواست بزند که نتوانست به پدر ومادرش و پدرم بگوید و وقتی بهش گیر دادم که چی  می خواستی بگی؟؟من که دیگه بهت گیر نمیدم!!

 بهم گفت:

 انتخابش کردم چون میدانم مادر خوبی برای فرزندم خواهد بود..

 و قسمتـــــــــــــــــــــــــــــــــــــ..

 داستان لیلی و مجنون قصه من خیلی جالب بود ولی

 مجنون قصه من پای خیلی چیزها ایستاد.. پای خیلی حرف ها. خیلی چیزها رو تحمل کرد...

 ...

 تا لیلیش غصه اش رو نخورد..

 لیلی قصه ی مجنون من هم سطح نبودند اما خیلی چیزهای دیگر داشتند که برای خوشبختی شون و اعتماد به هم کافی بودند..

 لیلی و مجنون قصه من بهم رسیدند و عقد کردند چند شب پیش و امشب که  حرکت کردم دارند جشنشون رو برگزار می کنند..

 اما باز هم جواب یک سوالم رو مثل همیشه پیدا نکردم؟؟!

 هنوزمــــــــــــــ خدایمــــــــــــــــ برایمـــــــــــــــــــــــ گنگــــــــــــــ و ناشناختـــــــــــــه ای..

 چه جوری می شود واقعا پسری و دختری!!؟؟

 نمی دانم..

 وقتی از شهر بیرون می امدم بهم گفت منتظر روزی خواهم بود که تو نیز پای این سفره عقد خواهی نشست و طعمش را خواهی چشید...

 خیلی زود...

 و فقط یک حرف دیگر


 پایان

 قطار مشهد- تهران

16:43

92/7/27


محجبه

معشوق من!



معشوق من زيباست مثل عنتري كه...

در مي روم از دست او مثل خري كه...

يك مانتو خفاشي و دو كفش چــــــرمي

يك بيني و يك مشت مو! يك روسري كه...

با چشمهاي جالب انگيز خمارش

و چيزهاي بي حياي ديگري كــه...

نه خانه مان مي آيد و نه جاي ديگر

چه فايده دارد عزيزم دلبري كــــــه...

وقتي كه پولي در بساطم نيست اوّل

لـــه مي كند من را شبيه خاوري كه↓

ترمز بريده باشد امـــــــا بعدش آرام

مي گويدم پيتزا برايم مي خري كه!

هر روز مي آيد كنارم مي نشيند

اوّل سلام و بعد رقص بندري كه↓

بـا بوســـــه هاي آبــدار بعـد يعنـي

مامان خوبم خواسته انگشتري كه...!!

ادامه نوشته

:)) شعر طنز!



شعر طنز !

ادامه نوشته

بگذریم ...

 

پشت رُل ساعت حدوداً پنج شاید پنج و نیم

داشتم یک عصر برمی گشتم از عبدالعظیم 

ازهمان بن بست باران خورده پیچیدم به چپ

از کنارت رد شدم آرام، گفتی: مستقیم! 

زل زدی در آینه اما مرا نشناختی

این منم که روزگارم کرده با پیری گریم 

رادیو را باز کردم تا سکوتم نشکند

رادیو روشن شد و شد بیشتر وضعم وخیم 

بخت بد برنامه موضوعش تغزل بود وعشق

گفت مجری بعد" بسم الله الرحمن الرحیم" : 

یک غزل می خوانم از یک شاعر خوب وجوان

خواند تا این بیت که من گفته بودم آن قدیم: 

"سعی من در سربه زیری بی گمان بی فایده ست

تا تو بوی زلفها را می فرستی با نسیم"  

شیشه را پایین کشیدی رند بودی از نخست

زیر لب گفتی خوشم می آید از شعر فخیم 

موج را تغییر دادم این میان گفتی به طنز:

"با تشکر از شما راننده ی خوب و فهیم" 

گفتم آخر شعر تلخی بود ،با یک پوزخند

گفتی اصلا شعر می فهمید!؟ گفتم: بگذریم 

کاظم بهمنی

بیماری ِ بدخیم ِ روحی !

 خون می جهد از گردنت با عشق و بی رحمی

در من دراکولای غمگینی ست… می فهمی؟! 

خون می خورم از آن کبودی ها که دیگر نیست

در می روم این خانه را… هرچند که در نیست!

ادامه نوشته

خيانت ميكنم !

 

من به زودي به نبودن هايت عادت ميكنم

از غم ات ميميرم و يك خواب راحت ميكنم 

پر فريادم اگر بغض سكوتم بشكند

حرمت عشق گذشته را رعايت ميكنم 

به كسي كه پيش اويي .آه حتي گاه من

-به خودم كه با تو بودم هم حسادت ميكنم 

از تماشاي تو در يك قاب كوچك خسته ام

خسته ام آري ولي دارم نگاهت میکنم 

رفته رفته عشق من نسبت به تو كم ميشود

تا كه روزي كاملا احساس نفرت ميكنم 

من به زودي . . . 

من به زودي به خودم به خاطراتم به دلم

مثل تو حتي به احساسم خيانت ميكنم 


محسن مهرپرور

حرف نا گفتنیــــــــــــــــــــ

شاید شعری که می نویسم ربطی به خودم و یا ویم نداشته باشه اما

این رو به عشق دوستی می نویسم که هیچ وقت نتونستم در ذهنش فرو کنم 

 که پول هیچ وقت واسه ادم ها خوشبختی نمیاره..

 کسی که همیشه برام هم دوست بود و هم یه برادر..

و هم رفیق تنهایی هام  و هم صحبت حرف هام

درد هایی  رو بهم گفت که هیچ وقت طاقت اشک هاش رو هم نداشتم.

شعری که برام خوند این بود

 هر چند که بهش حق دادم به این دنیا و ادم های مادیش این جوری فکر کنه

منــــــــــــــــ ندار بودمــــــــــــــــــ عروسکـــــــــــ قصه امــــــــــــــ پرید..

 دارا بودمـــــــــــــــــــــــ..

 سارا با پایـــــــــــــــــــــــ خودشـــــــــــــــــ میــــــــــــــ امـــــــــــــد...

 

دست بر دلم نگذار رفیق....

میسوزی...!

داغ خیلی چیزها بر دلم مانده..!

زمان...

 من و تو بارها،

"زمان" را

در کافه‌ها و خیابان‌ها، فراموش کرده بودیم.

و حالا "زمان" داشت از ما،

انتقام می‌گرفت!


گروس عبدالملکیان

(عكس "تنهايي ابدی‌" از اثر هنرمند مينيمالِ رومانیايی‌ Lazlo Tibor)

..

 نقطه هایمــــــــــــ کم کم  دارند به پایان می رســـــــــــــنند...


http://axgig.com/images/28382800749052247259.jpg

 دلنوشتـــــــــــــــــــ

ادامه نوشته

من یه پسرم!!

من یه پسرمـــــــــــــــــــــــــــ!!

 اگه برات غیرتی نشم..

 اگه روت حساس نباشم..

 اگه ته ریش نداشته باشم..

 اگه باهات مهربون نباشم..

 اگه بهت اخمای کوچولو نکنم..

 اگه وقتی شالت رفت عقب نگم  "اونو بکش جلو "

 اگه بهت نگم چادر سر کن..

 اگه دستتو محکم نگیرم..

 اگه نگم  " هر کاری کردی راستش رو بگو  " تا ببخشمت..

 اگه سر به سرت  نذارم..

 اگه نگرانت نشم..

 اگه نگم من مهمم که میگم  خوبی؟..

 اگه نگم..

 اون وقت که دیگه من مرد نیستم..

 تو عاشق اینی که من یه مرد کامل باشم..مرد تو..!

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 تو نجابتت رو نگه دار منم نگاهمو...

 

http://axgig.com/images/74916485863865430026.jpg

 

...

 هرگز حديثِ حاضرِ غایب، شنــیده‌ای؟

من در میان جمع و دلم،

جای دیگرست... 


"سعدی "

(نقاشي "عمقِ تنهايي" اثر فابيان پِرِز، نقاش معاصر آرژانتینی)

تظاهر به دوست داشتنــــــــــــــــــ

کمی دروغ بگو پینوکیو...!


دروغ ههای تو قابل تحمل تر بود


به خاطر کودکی بود وشیطنت...


به خاطر این بود که دنیای آدم ها رو تجربه نکرده بودی


که ببینی یک دروغ چه ها میکند!!!


اینجا آدمها دروغشان به بهای یک زندگی تمام میشود


به بهای یک دل شکستن...!


اینجا دروغ ها باعث مرگ عشق و اعتماد میشود


اینجا آدمها دروغهای شاخدار میگویند


بعد دماغ دراز خود را جراحی میکنند...!

وحتی صبر گاهی!!

و نمی پرسی حتی گاهی:
هی فلانی
هی تو که رادیوی عصر
جغرافیای تنت را
بحرانی گزارش می کند مدام
چه می کنی راستی با کوهی که بر دلت کاشته ام!؟؟

برای زمین گیر کردنِ من
نخندیدنت کافی بود
این کوه
که کاشتی
سنگین تر از این حرف ها بود!

 

"مهدیه لطیفی"

 

از دولـــت عشــــق ...

اگر آن نیکویی والا را که آرزومندش هستید ،بسوی زندگانی خود نمی

کشانید،ابراز محبت را آغاز کنید.بگذارید وجودتان کانون نورانی و هسته ی

درخشان عشق شود.آنگاه به آن مهر الهی که چون مغناطیسی نیرومند در

هستی نهفته است دست خواهید یافت.آنگـــاه تمام جهانتان عوض خواهد

شد.....لحظه هایی که دلتان لبریز عشق باشد،با انتقاد و ایراد گیری خود،

دیگران را برنمی انگیزید.تنها سرشـــار از جاذبه یی الـــهی ، در برابر

نیکویی های زندگی مقاومت ناپذیر خواهید شد.




عشق الهی در جز ء جزء زندگی ام سرگـــرم کار است.

من بدون هیچ گونه وابستگی همه را دوست دارم و همه مردم نیز بدون

هیچ گونه وابستگی مرا دوست دارند.

ادامه نوشته

دلنوشت..

کلمه بــــــــــــــــــــــــــــــــــــ کلمه

واژه بــــــــــــــــــــــــــــــــــــ واژه

تا رسید بـــــــــــــــــــــــــــــــ دلنوشت

       تولـــــــــــــــــــــــــــــد 22 سالگیــــــــــــــــم مبارک


عکس های عاشقانه

ادامه نوشته

سرگرمی

چقدر متفاوت اند آدمها..!

عشق برای یکی دلگرمی...

وبرای دیگری سرگرمی...

پاییز !

پاییز می‌رسد که مرا مبتلا کند

با رنگ‌های تـازه مــرا آشنا کند 

پاییز می‌رسد که همانند سال پیش

خود را دوباره در دل قالیچـــه جا کند 

او می‌رسد که از پس نه ماه انتظار

راز ِ درخت باغچـــه را برملا کند 

او قول داده است که امسال از سفر

اندوه‌هــای تازه بیــارد ، خـدا کند 

او می‌رسد که باز هم عاشق کند مرا

او قـول داده است بـه قــولش وفا کند 

پاییز عاشق است، وَ راهی نمانده است

جــز این کــه روز و شب بنشیند دعا کند 

شاید اثر کند، وَ خداوندِ فصل ها

یک فصل را بخاطر او جا به جا کند 

تقویـم خواست از تو بگیرد بهـــار را

تقدیر خواست راه شما را جدا کند 

خش خش ... ، صدای پای خزان است،

یک نفر در را بـــه روی حضــرت پاییــــز وا کند...  


* علیرضا بدیع