رفتنـــــــــــــــ

آنقَـــدر مَـــرآ از رَفتَنَتـــ نَتَرســـآن!

قَـــرآر نیستـــ هَمـِـــه بِمـــآنیم

روزیــــ هَمـِـــه رَفتنیــــ اَنـد!

مـــآندَن بــِ پـــآیِ کَسیــــ مَعرِفَت میخـــوآهَد نَـــ بهـــآنِه ...[!]

حآلآ میگویَمــــ...بُلَنــد میگویَمــــ...

رَفتی؟؟؟

به دَرَکــــ....

لیآقَتـــ مآندَن نَداشتیـــــ....

بچگی پر..

کـــــلـاغ،پــــر×

                                     گــــنــجــشـــــک،پــــر×

                                         پــرســـتــو،پـــر×

                                لـــــبـــخـــنـــد میـــزنـــم.........×      

                                    و بــه خــودم مــیـــگـــم......×

                           هه پسر بــایــد یــاد بــگـیــری..........×

                                   بــعضــی آدم هــا،پـــر.......!

                               یــاد و خــاطــره هــاشــون هــم،پـــر........×

 

براي نمايش بزرگترين اندازه كليك كنيد

روزمرّگی

 لبخندهای ساده ات هر بار می میرند

یک دسته قو در آسمان انگار می میرند 


در من هزاران حرف ناگفته است دور ازتو

اما به محض لحظه دیدار می میرند 


مرگ اشتراک بین آدمهاست با این فرق

افراد عاشق پیشه چندین بار می میرند 


آنها که سقف آرزویی مرتفع دارند

پشت بلندی های آن دیوار می میرند


در مردم دنیای من هنجار یعنی عشق

نفرین به آنهایی که نا هنجار می میرند  


نیما فرقه 

دوست داشتن..

دوست داشتن کسی که تو رو دوست نداره




مثل بغل کردن کاکتوس می مونه …




هرچی محکم تر بغل کنی بیشتر آسیب میبینی …


میترسیدم خودمو بکشم !!

دوست دارم که یه اتاقی باشه گرم گرم ... روشنه روشن ... تو باشی منم باشم

کف اتاق سنگ باشه،سنگ سفید تو منو بغل کنی که نترسم !

که سردم نشه،که نلرزم ... همینجوری که تکیه دادی به دیوار پاهاتم دراز کردی ...

منم اومدم کنار تو بهت تکیه دادم، دوتا دستتم دورم حلقه کردی ...

بهت میگم: چشامتو میبندی؟ میگی آره، بعدش چشامتو میبندی بهت میگم: برام قصه میگی تو گوشم؟

میگی آره ! بعد شروع می‌کنی آروم آروم تو گوشم قصه گفتن ...

یه عالمه قصه‌ی طولانی و بلند که هیچحوقت تموم نمیشن میدونی،می‌خوام رگ بزنم!!

رگ خودمو،مچ دست چپمو ... یه حرکت سریع،بلدی که ؟!

ولی تو که نمیدونی می‌خوام رگمو بزنم تو چشامتو بستی ! نمیدونی من تیغ رو از تو جیبم در میارم ...

نمیبینی خون فواره میزنه رو سنگ سفید ...

نمیبینی که دستم میسوزه و لبمو گاز میگیرم که نگم آخ که چشامتو باز نکنی و منو نبینی !

تو داری قصه میگی ... من دستم رو زانومه ...

خون میاد از دستم میریزه رو زانوم از زانوم میریزه رو زمین ...

قشنگه مسیر حریکتش ،قشنگه رنگ سرخش ... حیف که چشامتو بستیو نمیتونی ببینی ...

تو بغلم کردی می‌بینی که سرد شدم ... محکمتر بغلم می‌کنی که گرم شم ...

می‌بینی نامنظم نفس میکشم ... تو دلت میگی آخی باز نفسش گرفت !

می‌بینی هرچی محکمتر بغلم می‌کنی سردتر میشم ... می‌بینی دیگه نفس نمیکشم ...

چشماتو باز می‌کنی می‌بینی من مردم ! میدونی؟ من میترسیدم خودمو بکشم !!

از سرد شدن از تنهایی،از لرزیدن،از خون ... وقتی بغلم کردی دیگه نترسیدم ...

مردن خوب بود ... آروم آروم ... گریه نکن ! من که دیگه نیستم اشکاتو پاک کنم بگم دلم میگیره‌ !

تو همونجوری وسط گریه‌هات بخندی ... گریه نکن دیگه ... دلم میشکنه ...

دل روح نازکه نشکنش خوب !!! دلم میخواد حداقل مردنم تو بغل تو باشه ...

آغوش خدا..

در آغــوش ِ خــُدا گـــریستــَم تــآ نــوآزشمــ کــُند

پـــُرسید ....

فـــرزندمـ پس کــو حوایتـــ ؟ !

اشکــ هــآیم رآ پــآکـــ کــــردم و گُفتــم

درآغــوش ِ ادم   دیگـــریستـــــ ـ ...!

دلنوشت

برای شک هایت ... که گاه و بی گاه از ایمان ِ من بالا می روند  

برای روز هایی که حوالی من / به سنگ می خوری / سرت را 

این روز ها که از دستم کاری به جز دستهایت بر نمی آید  

برای تمام اتفاق های افتاده از چشمت / که مرا تا زیر زمین کوبید  

به ناودانی ها قسم از باران گرفته تا اشک های تو  

از دیوار چین / خورده ی روسری ات تا شِروود ِ شیطنت هایم  

جغرافیا به جغرافیا تاریخ به تاریخ از تو خواهم نوشت  

بی آنکه از زخم هایم بهانه ای جدا کنم ....  

کمی پانسمان ِ مشترک بیاور به جای طاقت های انفرادی  

این گریه ها به زور ِ اشتراک هم که شده به انقضا می خورند  

تقدیر لجوج هم که باشد ، حریفمان نمی شود اگر دل ِ خدا را به دست بیاوریم  

بیا ... بی آنکه از ساعت ها قرار بگیریم..........  

همین حوالی ... به صرف لب های تو.... و شرابی چند ساله ای که تازه زبان باز کرده   من در جمع هایی که تو نیستی ما نمی شود  

با هیچ منی "جمع " پذیر نیست و هیچ علامتی به جز چشمک های تو  

این رابطه را به مساوات نمی کشد  

بیا ... با تمام آنچه از نداری هایمان مانده / در هم بمانیم ............  

این کوچ ِ ناگریز ِ   این قطار ِ از ریل بی خبر   این خدای خیره بر فاصله  

تمامشان محکوم به کنار آمدن هستند /

اگر کنارم را تــــــا میتوانی / پر کنی ...


"هومن شریفی"

قسمت...


هرگـــز به دیگــران اجازه نده، قلـم خودخواهــی دست بگــیرند،


ســـرنوشت را ورق زننــد، خاطــراتت را پـاک کنند

و پایـانش بنویســند قســـــمت نبـــــــــود ...!!

..Del

نـــه اسمـــش عشــــــــق استـــ ،


نـــه عـــلاقـــه ،


نـــه حتـــی عـــادتــــ ،


خـــریتـــــ محـــض استــــ دلتنگـــ کســـی بـــاشـــی کـــه دلـــش بـــا تـــو نیستــــ . . . !!!

.

 مرا که می شناسی...خودمم...کسی شبیه هیچ کس!

 کمی که لابه لای نوشته هایم بگردی پیدایم میکنی..

 شبیه پست هایم هستم..

 شاد  گاهی غمگین  مهربان  صبور  کمی هم بهانه گیر

 اگر نوشته هایم را بیابی من همان حوالی ام...

 شبیه باران پاییزی..از فاصله دور..وبه عشق نزدیک..

 شاید تو...

 هیاهوی قلبم باشی...

 شنیده نمی شوی..

 اما من تو را نفس می کشم..............................

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 نقطه سر خط        15 /4 /92 پایان

دلتنگی یعنی..

دلتنگــــــــــــے

همـــون مكثیـــ ـه كه

رو اسمـــش میكنــے !!!


وقتــے شمـ ـآره هاے گوشیتــو بــالا پــاییـن میكنــے !!!!!!

 

!

صـِכا بـِزטּ مـَرا


مُـهمـ نیـستـ بـِه چه نــامے


فَقَط مــیمِ مالڪِیتـ  را آخـَرِشـ بُگـذار


مے خـواهَمـ باور ڪُنَم ، مـالِ  تـُو هستم . . .

تظاهر..

تلخ تر از خود جدایی ها

آنجایی ست که بعد ها آن دو نفر

مدام باید وانمود کنند

که چیزی بینشان نبوده

که هیچ اتفاقی نیفتاده

که از همدیگر هیچ خاطره ای

ندارند...

قطار ...

چه فرقی می کند

مسافری که مبتلا به نرسیدن است

یا ایستگاهی که از تردد ِ بی تو تمام تابلو هایش سفید شده

مهم قطاریست که لای مو های تو دود شد

و تمام مقصد ها را با خود به هوا برده است ...........


...

 وقتی که برای نوشتن حرف هایت چیزی را نتوانی بگویی

 اون وقت باید نوشت:

 نقطه سر خط

 غرور بازی جالبی بود که برنده ای نداشتـــــــــــــــ....

 اما تو بردیــــــــــــــــــــــــــ...

LOVE

عشق یعنی...

 عشق یعنی اغاز بودن در واقع یعنی احساس بهترین دل اشفتگی ها.

عشق یعنی دیدن بهترین و زیبا ترین رویا ها.

عشق یعنی حس کردن یک اشفتگی بزرگ.

عشق یعنی همیشه خواستن بهترین ها برای معشوقت

عشق یعنی احساس تپش قلب

دانستن یک حقیقت تلخ(نرسیدن)

اشک های غیر قابل کنترل

...

عشق یعنی کابوسی در عالم رویا

مخفی گاهمان !

تمام شهر را دست به سر کن ...

باران را به شوخی بگیر...

مخفی گاهمان را به یاد ِ هیچ غریبه ای نیاور ...
...

هفت پادشاه را که روانه ی خواب ِ مردم ِ شهر کردم می آیم

تو را از تاریکه های تنت به دندان می گیرم .... تا مرا به /به لب بیاوری

غرق شدن در برمودای مو های تو ... پایین آمدن از ارتفاع ِ آتش گرفته ات

وخجالتی که نه از چشم های خدا می کشیم ... نه از ترک های دیواری

که دارد چهار چشمی ... ما را به روی هم مرور می کند ...


«هومن شریفی»

..

یاد گرفتم به "دل" ، "دل" نبندم!

یاد گرفتم از روی "
دل
" حکم نکنم!

"
دل" را باید " بُــر" زد جایش "سنگ" ریخت " که با "خشت" "تکبــُری" نکنند