دلنوشت
برای روز هایی که حوالی من / به سنگ می خوری / سرت را
این روز ها که از دستم کاری به جز دستهایت بر نمی آید
برای تمام اتفاق های افتاده از چشمت / که مرا تا زیر زمین کوبید
به ناودانی ها قسم از باران گرفته تا اشک های تو
از دیوار چین / خورده ی روسری ات تا شِروود ِ شیطنت هایم
جغرافیا به جغرافیا تاریخ به تاریخ از تو خواهم نوشت
بی آنکه از زخم هایم بهانه ای جدا کنم ....
کمی پانسمان ِ مشترک بیاور به جای طاقت های انفرادی
این گریه ها به زور ِ اشتراک هم که شده به انقضا می خورند
تقدیر لجوج هم که باشد ، حریفمان نمی شود اگر دل ِ خدا را به دست بیاوریم
بیا ... بی آنکه از ساعت ها قرار بگیریم..........
همین حوالی ... به صرف لب های تو.... و شرابی چند ساله ای که تازه زبان باز کرده من در جمع هایی که تو نیستی ما نمی شود
با هیچ منی "جمع " پذیر نیست و هیچ علامتی به جز چشمک های تو
این رابطه را به مساوات نمی کشد
بیا ... با تمام آنچه از نداری هایمان مانده / در هم بمانیم ............
این کوچ ِ ناگریز ِ این قطار ِ از ریل بی خبر این خدای خیره بر فاصله
تمامشان محکوم به کنار آمدن هستند /
اگر کنارم را تــــــا میتوانی / پر کنی ...
"هومن شریفی"

سلام دوست من به وب ما خوش اومدی