این که این بار تصمیم گرفتم حرف هایم را این گونه بنویسم برایم خودم خیلی سخت بود..

 این که این بار تصمیم گرفتم حرف هایی را بزنم که نوشته ها وحرف هایی از جنس دلتنگی هست خیلی برام سخت بود..

 این که این بار تصمیم گرفتم نوشته های بر روی این دیوار مجازی هک کنم که بعدها گوشه های از خاطرات ذهن من را پر می کند برایم غمگین بود..

 خیلی سخت است که بخواهی حرف هایی را بزنی که شب های زیادی را با چشمان خیس و قرمز برای فراموشیش به کارهای احمقانه دست زدی..

 شب ها فکر می کردم در گوشه جایی که خاطرات و نوشته هایم را می نویسم که فقط من بودم وخدای بالای سرم..ایا واقعا نوشته هایم را با بزرگیش می خواند؟؟

 ساعت هایی را که باهاش حرف می زدم و خرده می گرفتم که ای خدا می دونی داری چی کار می کنی؟؟ داری منو می بینی؟؟داری می بینی واقعا؟؟

 و بازهم فقط سیاهی اسمانش بود و چشمان خیس..

 شب هایی که با اهنگ دلم می خواست احمدوند بغضم را نفس می کشیدم و بااهنگ قسمت سامان همتی به فراموشی می سپردم تا شاید..شاید بازم فردا دنیا و روز دیگری برایم باشد..

 اما حالا فهمیدم واقعا داشت منو می دید. من رو می دید که هرشب با صدای گریه ام باهام حرف می زد..

 و حالا می نویسم نقطه سر خط..

 غرور تنها واژه ای بود که همیشه ازش متنفر و بیزار بودم ولی انگار میان من و تو تنها همین یک چیز مشترک بود..

 غروری که باعث میشد حرف هایی که باید برایت میزدم فقط برای بازی گرفتن واژه هایمان استفاده شود و جمله ها را بنویسیم تا بهم ثابت کنیم تقصیر دیگریست..

 حرف هایی که برای گفتنش باید الفبای فارسی را دور می زدم تا بتوانم راحت باهات صحبت کنم..

 قشنگترین لحظات زندگی با دوستانم را در گریه های شبانه ام تلخ کردم تا به خاطر کسی که فکر می کردم به پای نوشته هایم می ماند و بهم علاقه دارد تا با او سپری کنم تا از دلتنگی زندگی ادم هایم باهاش صحبت کنم غافل از این که به کسی دلبستم که غرورش خیلی مهمتر از علاقه اش به ادم های اطرافش هست..

 کسی که رویایش را در خوشی های هرشب و بیداری های هرشب من می گذراند..

نوشته هایم را هرشب برایت می نوشتم اما کم کم به جایی رسیدم که وقتی علاقه ای وجود ندارد و یک طرفه هست لابد پای کسی دیگری در میان هست که دنیای من و تو رو جدا کرده است..

 و رسید به جایی که تصمیم گرفتم..

 تصمیم گرفتم دیگر کسی باشم که خودم دوست دارم. کسی که ارزوهای بزرگی در سرش دارد تا دنیای قشنگی را برای اینده خود ترسیم کرده برسد..

 تصمیم گرفتم که خوب درس بخونم تا به جایی که برای خودم و ارزوهای قشنگم هست خیلی زود قدم بردارم..

 امشب برای همیشه سه نقطه های ذهنم تصمیم به واژه گرفتن شدند...

 تصمیم به گرفتن واژه هایی شدند که یادم بدهند هرچند کسی بود که بهش علاقه داشتم اما دیگر باید با خودم کنار بیام..

 شایـــــــــــــــــــــــــــد روزگار دست تقــــــــــــــــــــــــــــدیر را گونه ای دیگر رقم خواهد زد..

 واژه هایم به انتها رسیدند و بازهم من ماندم و یک دنیا حرف برای نوشتن..

 امشب که ارزوهایم را نوشتم و کیک ارزوهایم را با امید تکه کردم از خدایم خواستم که برایم اینده ای را بسازد که امید و زندگی جریان داشته باشد..

 و این دنیای مجازیمـــــــــــــــــــــــــــ!

که اونم به یک سالگیش و من هم به تولد 22 سالگیم هر دو نزدیک شدیم..

 امشب برگ دیگری از نوشته هایم را در دفتر خاطراتم ثبت کردم و اخرش را این گونه به پایان بردم..

 اینده ای را خواهمــــــــــــــــــــــــــــ ساخت که گذشتــــــــــــــــــــــــــــه ام جلوش زانو بزند..

  تولــــــــــــــــــــــــــــد 22 سالــــــــــــــــــگیم مبارک

۵/۷/۹۲ صابر