و..

 قسمت..؟؟!!

 عجب واژه ی کلیشه ای؟؟!!

 واژه ای که همیشه دلم اعتقاد داشت ولی یه جورایی مردد میشد..!!

 که میشود واقعا..؟؟

 اما بالاخره قسمت شد..

 و این بود سر اغاز دلنوشته ای دیگر..

 دلنوشته ای که از جنس داستان بود و داستانی که هیچ وقت فکر نمی کردم روزی به واقعیت تبدیل شود..

 زمانی که پسر عمویم از لحاظ وضعیت اجتماعی و مادی جز طبقه اول جامعه بود به دختری دل داد که از لحاظ فرهنگی و مادی از طبقه پایین جامعه بود و خیلی باهم متفاوت بودند.

 امشب می خواهم از قسمت بنویسم..

 از قسمت پسری بنویسم که پای حرف و علاقه ای که پدر و مادرش و پدرم برای نه گفتنش هفته ها و روزها وشب ها با او حرف زدند..

 اما پشت خالی نکرد..!!

 پای کسی ایستاد که هرچند از لحاظ فرهنگی و شهری هم سطح نبودند اما او بهش علاقه پیدا کرده بود..!!

 وقتی پدرم با پسر عمویم صحبت می کرد که ای عمو اخه چرا؟؟چرا این دختر؟؟

 تو خودت می دونی که ما از خانواده ای نیستیم که به ما دختر ندهند وهر دختری را که بخواهی در شهرمان از مهندس و ... گرفته تا هرکسی را که بخواهی و اراده کنی به ما میدن ولی چرا این دختر؟؟

 این سوالی بود که نتوانستم برایش جوابی پیدا کنم؟؟!

 اما جواب سوالم را زود گرفتم ..

 و پسر عمویم بالاخره جواب داد:

 عموجان می دانم که شما از پدرم بزرگترهستین و خیر و صلاح من را می خواهید و میدانم که خیلی چیزها را می توانم به راحتی بدست بیاورم

 اما..

 پول وخیلی چیزهای دیگر دلیل زندگی زیبا داشتن و خوشبختی نمی شوند

 این دختر را انتخاب کردم چون برای خودم و علاقه ام دلیل داشتم

 انتخابش کردم چون میدانم روزی بهم خیانت نخواهد کرد. انتخابش کردم چون پاک بود مومن بود سالم بود چادری بود با اخلاق بود مهربان بود و.... مگه اینها بدند؟؟

 اما وضعیت مالی خوبی نداشت.

 نه این که وضعشون بد باشد ولی در حد من وخانواده ام و فامیل ما نیستن.. او را انتخاب کردم به خاطر این که نجابتش برایم مهمتر از پولش بود چون میدانم اگر روزی مشکلی برایم پیش بیاید و نتوانم زندگی دنیا را تحمل کنم لااقل کسی را دارم که به پایم خواهد ایستاد و شانه خالی نخواهد کرد..

 انتخابش کردم به خاطر این که درست است همشهری من نبود ولی همدم خوبی خواهد بود..

 و در اخر حرفی را خواست بزند که نتوانست به پدر ومادرش و پدرم بگوید و وقتی بهش گیر دادم که چی  می خواستی بگی؟؟من که دیگه بهت گیر نمیدم!!

 بهم گفت:

 انتخابش کردم چون میدانم مادر خوبی برای فرزندم خواهد بود..

 و قسمتـــــــــــــــــــــــــــــــــــــ..

 داستان لیلی و مجنون قصه من خیلی جالب بود ولی

 مجنون قصه من پای خیلی چیزها ایستاد.. پای خیلی حرف ها. خیلی چیزها رو تحمل کرد...

 ...

 تا لیلیش غصه اش رو نخورد..

 لیلی قصه ی مجنون من هم سطح نبودند اما خیلی چیزهای دیگر داشتند که برای خوشبختی شون و اعتماد به هم کافی بودند..

 لیلی و مجنون قصه من بهم رسیدند و عقد کردند چند شب پیش و امشب که  حرکت کردم دارند جشنشون رو برگزار می کنند..

 اما باز هم جواب یک سوالم رو مثل همیشه پیدا نکردم؟؟!

 هنوزمــــــــــــــ خدایمــــــــــــــــ برایمـــــــــــــــــــــــ گنگــــــــــــــ و ناشناختـــــــــــــه ای..

 چه جوری می شود واقعا پسری و دختری!!؟؟

 نمی دانم..

 وقتی از شهر بیرون می امدم بهم گفت منتظر روزی خواهم بود که تو نیز پای این سفره عقد خواهی نشست و طعمش را خواهی چشید...

 خیلی زود...

 و فقط یک حرف دیگر


 پایان

 قطار مشهد- تهران

16:43

92/7/27


محجبه