و گاهی نمی خوای کسی صدات رو بشنوه..

 چه زود برایم گذشت

 هنگامی که نگاه می کردم به اتاق خاطره هایم...

 به اتاقی که شب هایش تا به صبح برایم مشق دلتنگی را می نوشت..

 به صدای تیک تیک ساعتی که حرف نمی زد ولی صدای ان بغضم را فرو می برد..

 به بالکنی که شب هایم را با او شریک می شدم..

 به بالکنی که تمام صفحه ی خاطرات من را می نوشت و من اون را با کاغذهای خیسش مچاله می کردم..

 همان حرف های پسری که شب هایش را به انتظار صبحی دیگر با تو به سر می کرد..

 یک ترم دیگر و بخش دیگری از عمرش را تو رقم زدی..

 عمری که در خاطرات تلخ و شیرینش هر شب تو شریک می شدی..

 و حالا:

 دیگر شد برایت رفیق نیمه راه..

 رفیق نیمه راهی که هیچ گاه برایت نبودم و فقط عمرش اجازه همراهیت رو فعلا نمی دهد..

 چه سخت است جدایی دنیای کوچک من...

این ترم را هم برایم گذراندی و من را به روز شمار دوران مرگ یک گام نزدیک تر کردی...

 اتاق خوبم برگ دیگری از خاطراتم را امشب با تو به پایان بردم وصبح  دیگری برایم نزدیک است...

 چه زود                  چه زود

 ناگهان دیر می شود..                                 و چه زود همه چیز زود می گذرد...

_____________________________________________

saber 19/3/92   


براي نمايش بزرگترين اندازه كليك كنيد