دلنوشت ...
گاهی شاید همین باشد ... باز هم یک قصه ی تکراری
از همان قصه هایی که از مرورش سیر نمیشوی ... ولی آرام هم نمی شوی ...
از همان حس های خوب و ناب ... مثل حس پرواز ...
از همان حس های قدیمی ... که گاه با مرورش خنده ات میگیرد هر چند تلخ ...
کاش زندگی همین بود ... به همین سادگی ... به سادگی نوشته های من ...
به سادگی لبخند های کودکی ...
به سادگی همان مسافری که از سفر هایش خسته شده ولی همچنان پیش میرود ...
گاه حتی زندگی به سادگی خداست ... وقتی در آغوشش عاشق میشوی ... و اوست که فقط میماند ...
وفادار ترین معشوق !
می دانم نوشته هایم را میخوانی ! می دانم غمگین مینویسم ...
می دانم غم را دوست نداری ... ولی بخوان !
احساس میکنم تکه ای از وجودت را دقیقا در قلبم ...
وقتی فکر میکنم این فقط تکه ای از وجودت است بغض گلویم را میگیرد!
واقعا تو چه میکشی ! فکر نمیکردم وجودت انقدر ساده باشد ...
بیا ... بیا باهم درد و دل کنیم ... با این که می دانی درد هایت را
نمی فهمم ... عیبی ندارد ولی تو خوب درد هایم را میفهمی ... و تبسم میکنی !
عیبی ندارد ... لبخند هایت را دوست دارم ... لبخند هایی که از جنس مهر است ...! همان لبخند هایی که هیچ وقت فراموش نمیشوند!
_________________________________________________
امضا : محمد
سلام دوست من به وب ما خوش اومدی