خاطرات کودکیم...
براي روزایـــی که بـــاور ساده ای داشتم "همه آدمــــا رو دوســــت داشتم"
مــــرگ مادر کوزت را بــاور میکردم و از زن تناردیه کینــــه به دل میگرفتــــم
دلـــم میخواست ممُل رو پیــــدا کنم
از نجاری ها که میگذشتم گوشه چشمی به دنبـــــال وروجـــــک بودم
تمام حسرتـــــم از دنیــــــا نوشتن با خـــــودکار بود
...
برا دوستیهای خالصـــــانه دلم تنگه...
خیلی بیشتر از اونی که فکرش رو بکنی....
...خيلي
+ نوشته شده در ۱۳۹۲/۰۲/۲۸ ساعت 17:14 توسط ♥صابر♥
|

سلام دوست من به وب ما خوش اومدی