باور کن خدا‌ دیگر خسته ام!

اینجا در دلم خیلی سرد است ...

این روز ها در میان رویا هایش غرق شده همان دیوانه ی دیروزی  که با ابر ها حرف میزد ...

ولی تو انقدر دوستش بدار که مهربانی را فراموش نکند ...

قلب های شکسته را نمیدانم ‍...ولی شنیده ام آینه های شکسته را دور می اندازند ...

آخر چرا ؟! ... مگر آینه ی من چه عیبی دارد ؟!

او فقط محو دیدن یک آینه بود تا دیگر تنها نماند

تا درعمق نگاهش به بی نهایت برسد ...

تا بی نهایت عشق بورزد ...

تا وقتی فریاد میکشد... تا وقتی آه میکشد... صدایش بی نهایت بلند شود،

تا خدا صدایش را بشنود ...

آنوقت جوابش را میدهد .. آنوقت دستش را میگیرد ...

آنوقت میشود یک قلب دوست داشتنی که دیگر غصه ی شکسته شدن را ندارد .

از همان قلب هایی که مثل آینه صاف است ...

از همان آینه هایی که دوست ندارد بدی های دیگران را نشان دهد ...

درست است ... قلب های آینه ای را دوست دارم ...

فقط میترسم ... میترسم که بشکنند ...

آنوقت دیگر نه قلب اند .. نه آینه ...

نمی دانم شاید قلب های شکسته را هم همان جایی رها کنند که

آینه های شکسته را رها میکنند !

__________________________________________________________

امضا : محمد / ❤فریاد هایی از جنس سکوت و دلتنگی❤