دلنوشت
خط خط هایی را بنویسد که شاید میان ادم های اطرافش کمتر دیده بود...
حرف هایی که برای نوشتن ان به دنبال واژه های غلتان روی کاغذهای خیس به دنبال هم امده بودند...
نوشته هایش این گونه بودند:
گاهی ما ادم ها حتی با صدای بلند هم حرف های همدیگر را نمی شنویم و فکر می کنیم هر حرفی که می زنیم و هر قضاوتی که می کنیم درست است!!
گاهی ما ادم ها و شاید من وتو تاوان دل پاکمون را می دهیم..تاوان دلی را می دهیم که شاید به اندازه یک دریا باشد اما از روی کینه و نفرت دیگران به درد کشیده شده...
تاوان عشق وعلاقه ای را می دهیم که نه از روی کینه بلکه از روی محبت به هم پیوند خورده بود...
همان عشق وعلاقه ای که با درک و شناخت صحیح پیوند دهنده میان ما ادم هاست..
تاوان حرف هایی را می دهیم که برای هم تایپ کردیم و نوشتیم ولی هیچ گاه باورشون نکردیم..!
همیشه بر این باور بودم که بزرگترین نشانه دوست داشتن قلبی هست که در سینه ام دارم و داریم نه ظاهری که در بین افراد داریم...
پسر بارونی می گفت ادم ها را باید از روی قلبشون شناخت و نه از روی ظاهرشون...
حرف هایش نوشته می شدند اما انگار یادش امده بود:
این حرف ها فقط در قصه ها و ادم های داخل قصه هاست و دنیای ادم های واقعی خیلی وقت است که این واژه ها را فراموش کرده اند..
حرف هایی که هیچ گاه ازش نپرسیدن چرا این جوری شروع شدند و چرا این جوری به پایان رسیدند...؟!
و چرا شد این جا برایش ...!for ever alone
همان حرف هایی که به اسانی خوانده می شدند و به سختی نوشته...
اما هیچ وقت حرف هایی دوستش را فراموش نمی کرد:
که دنیای قشنگی که تو داری و زندگی زیبایش شاید ارزوی خیلی از ادم هایی باشد که هیچ گاه طعم واقعی زندگی کردن و دوست داشتن را نداشتند....
وسعی می کرد زندگی کند و عشق بورزد و دوست بدارد ان هایی را که دوستشان دارد و دوستش دارند...
و زندگی یعنی همین...
و گفت از عشق ورزیدن..
امروز حر فهایی را از استادش شنیده بود راجع به عشق که خیلی برایش قشنگ بودند...
استاد ش می گفت:عشق زیباست..
عشق همان چیزیست که ما انسان ها زیاد ان را فراموش می کنیم..!!
عشق هایی که سعی می کنیم یک نفر باشد ولی در نهایت با چند نفر به پایان می رسد...
استادم راست می گفت..
عشق چیزی نیست که فرد عاشق با این که یک نفر را دوست دارد در همان زمان با چند نفر دیگه هم باشد..
عشق تعهد دارد و شناخت و شاید خیلی قشنگ تر از اونی باشد که ما ادم ها فکر می کنیم!!..
پسرک باران این حرف ها را می دانست ...
اما هیچ گاه نتوانست حرف هایش را به ادم های اطرافش بفهماند.. وبه استادش بگوید....!!
و در نهایت گوشه کاغذ خیس و خط خطی شده اش این گونه نوشت..
همیشه عاشق کسی باش که بر دو طرفه بودن عشق اصرار بورزد وتنها با تو باشد...
دوشنبه 23 /2 /92 صابر
سلام دوست من به وب ما خوش اومدی