مسافر
اینبار میخواهم برایت قصه بگویم !
قصه ی همان مسافری که نوشته هایش را در کوله بارش ریخته و راهی سفر شده ...
از همان سفر های طولانی ای که برود و برود تا در رویا هایش گم شود !
آنقدر گم شود که دیگر راه بازگشت را پیدا نکند !
میدانی مسافر خیلی خسته است ! خیلی ...
انقدر خسته که می خواهد به خواب زمستانی برود ! تا وقتی که بیدار شد همه چیز زیبا
باشد ... حتی دلش !
آنوقت فریاد میکشد ! تا سکوت هایش را برای همیشه فراموش کند ...
تا دیگر دلش نگیرد ... تا با نوشته هایش آشتی کند !
تا غروب که میشود تمام وجودش را غم نگیرد !
تا اشک که میریزد خنده را فراموش نکند ...
کاش ابرها میدانستند که مسافر چقدر باران را دوست دارد ... آنوقت انقدر میباریدند تا
مسافر اشک هایش را فراموش کند و فقط بخندد !
کاش فقط یک نفر باشد که دلش برای مسافر تنگ شود ... تا مسافر برای او هم که شده
از عمق تمام سفرهایش به سوی او راهی شود ! کاش این آخرین سفرش باشد !
کاش مسافر قصه ما دیگر سفر نکند ... !
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
امضا: محمد . اسفند 91

سلام دوست من به وب ما خوش اومدی