تنها کنار جاده قدم میزنم ...


سال ها میشود که رهگذری از این جاده عبور نکرده ... جاده سرد است خیلی سرد ...


حتی سرد تر از دست هایم!


باور کن ... این مسافر هنوز دلش گیر است ... گیر گرمای وجودت ...


پس کی از جاده دلم گذر میکنی ؟


مگر نمیدانی آدم برفی شهر من تحمل این همه سرما را ندارد ...


باور کن گرما میخواهد ... میخواهد با گرمایت آب شود و تو فقط بخندی ...


آدم برفی ها هم قلب دارند خب معلوم است مگر نمیدانستی ؟


یه قلب سرد ولی مهربان ...


باور کن این مسافر خسته است ... خسته از راه های سرد و طولانی


آتش میخواهد ... آتشی که قلب سردش را آتش بزند ... تا دیوانه شود


تا دیگر سرد نباشد ... میدانم تو آدم برفی های دیوانه را دوست داری


تو هم یک روز آدم برفی بودی ...

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

امضا : محمد