می دانی ...  گاهی دوست داشتن کار دست آدم می دهد ... غرقت میکند !

گاهی انقدر در  احساساتت غرق میشوی که هزار منطق هم نمیتواند نجاتت دهد... 

گاهی بخاطر بدست آوردنش خدا هم از رفتارت دلگیر میشود ...

آن موقع است که  نمیدانی احساست را بکشی یا با چاقوی منطق تکه تکه اش کنی

بی پروا پروانه میشوی ! دل به آتش میزنی ! 

راستش را بگویم ؟   

می دانی تنها که باشی بیشتر میخواهی دوستش داشته باشی ...

تا کسی بوی  گند تنهایی ات را نفهمد ... دوست داری بودنش را فریاد بزنی تا نبودن

ها را درکنارت فراموش کنی... 

تنها که باشی دست به هرکاری میزنی که از دستت نرود ... تنها که باشی جانت را

هم برایش میدهی ... آنوقت میشوی عاشق ترین آدم دنیا ... 

تنها که باشی عکسش هم میشود دلگرمی ...

آن هم برای دلی که از نبودن ها  سرد است ... آنقدر سرد که با آتش دوری اش هم گرم نمیشود ... 

می دانی دوست داشتنش دیوانه ات میکند ...

آنقدر که حرف های دیگران هم بی  اهمیت میشود چه برسد به آبرویت ...

مجنون میشوی  آنقدر دیوانه اش میشوی که همه مسخره ات کنند ...

و تو هم به جای نفرین برایشان دعا میکنی ! بهترین را !

دعا میکنی آن ها هم عاشق شوند! تا بفهمند قضاوت دیگران بدون خبر از دلشان

چقدر دردناک است ...

ولی اصلا مهم نیست ... 

تنها که باشی جز او دیگر هیچ چیز برایت مهم نیست ...  ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ  امضا : محمد